|
با صدای کلاغ پشت پنجره از خواب میپرمچشم هایم فعلاً به پای گوش هایم نمی رسند به زحمت ساعتم را نگاه میکنم قرار نبود این ساعت بیدار شوم می روم سمت پنجره و بازش میکنم انگار کسی به صورتم سیلی میزند اواسط بهار و این سوز زمستانی؟؟؟ پنجره را دوباره میبندم و به کلاغ پیری که اصرار دارد با من حرف بزند نگاه میکنم احساس میکنم قبلاً هم این کلاغ را دیده ام خیلی برایم آشناست حس خوبی ندارم ... ناگهان یکی در می زند منتظر کسی نبودم از توی آیفون تصویری که نگاه میکنم .. ...چهره اش برایم آشناست می پرسم : شما ؟ میگوید : باز کن "خبر بد" هستم . گوشی از دستم می افتد . . . سوز سردی به صورتم می خورد. کلاغ پیر صدایش را بالاتر برده صدای چرخیدن کلیدی را در قفل ، می شنوم نوع مطلب : روز نوشت، برچسب ها : اصولا در جراحی های سرپایی یه اصل نانوشته اینه که اگه بتونی استرس مریض رو کم کنی و همکاریش خوب باشه همه چیز به نحو احسنت انجام میشه . اینو داشته باشین دیروز یه مریض داشتیم یه خانم ماشالله سایز که یه ضایعه روی شکمش داشت که می خواستیم بفرستیمش برای پاتولوژی لذا خانم که خوابید رو تخت ما شروع کردیم با مریض صحبت کردن و که الان می خوام لیدوکائین بزنم و یه کم درد داره و ...خانمه یه دستمال کاغذی جلوی صورتش گرفته بود و تند تند یه چیزی زیر لب میخوند. لیدوکائین رو که داشتم تزریق می کردم دیدم زیر لب خوندنش تند تر شد و یه قطره اشک هم از گوشه چشمش چکید . گفتم"خانم این اولش بود دیگه درد نداره و اصلا دیگه متوجه نمیشی من چی کار میکنم" خانمه بی اعتنا به من همچنان مرتب زیر لب زمزمه می کرد ..خلاصه ما تیغ بیستوری رو برداشتیم و اومدیم بالای سرش که شروع کنیم به برداشتن که خواستیم برای آخرین بار استرسش رو کمتر کنیم که الهی لال میشدم و نمی پرسیدم . بهش گفتم "چی میخونی زیر لب خانم ؟".برگشت تند گفت "دعا می خونم . به خدا پناه می برم" منم سریع گفتم " آهان از دست رزیدنت های رانده شده به خدا پناه می بری".... گفتن ما همانا و قاه قاه خندیدن مریض هم همان الان که دارم فکر میکنم اصلا حرف خنده داری هم نزدم ولی نمی دونم این چرا این جوری شد خلاصه خانم محترم خندش گرفته بود و ول کن هم نبود .البته مشکل ما با انبساط خاطر مریض نبود مشکل ما این بود که شما فکر کن یه دونه ضایعه خال مانند اندازه نخود کنار ناف بود تو یه شکم پهناور که هی داشت جلوی چشم ما بالا پایین میرفت . حالا شما تصور کنین ما چه جوری اینو برداریم. هی میگم خانم خوب دیگه نخندین من کارمو شروع کنم تا تیغ رو میزاشتیم کنار اون ضایعه یه دفعه خانمه میزد زیر خنده خاله 20 سانت می پرید بالا. می خواین تصور کنین چه مدلی میشه یه نخود تو یه ظرف ژله فرو کنین بعد در حالی که یکی داره تکونش میده سعی کنین با نوک چاقو برش دارین...
یعنی هر کاری بگین ما کردیم انگاری این خانم دست بردار نبود میرفتم بیرون به منشی میگفتم خندش تموم شد صدام کن .منشی بعد 1 دقیقه میومد می گفت آمادس تا میرفتم تو منو میدید باز میزد زیر خنده ![]() نتیجه گیری : یا ایها الذین که دور کمرتون با خط استوا برابری میکنه . به فکر خودتون نیستین به فکر یه جراح بدبخت باشین که ممکنه روزی شکمتون بیفته زیر دستش نوع مطلب : طنز نوشته های من، خاطرات من، برچسب ها : مرد پشت پیش خوان داروخانه که رسید سلامی کرد و به متصدی داروخانه گفت " ببخشین برای سوختگی دارو بدون نسخه پزشک میدین" خانمی که مسئول داروخانه بود در حالی که از روی صندلی بلند میشد گفت " بله یه لحظه صبر کنین " و به سمت قفسه های دارو به راه افتاد جلوی یکی از قفسه ها که رسید . دارویی را انتخاب کرد و به سمت مرد حرکت کرد . و در حالی که قوطی دارو را داخل یک نایلون می گذاشت رو به مرد گفت" دستورش روش نوشته شده " و نایلون را به دست مرد داد . مرد در حالی که قوطی را از نایلون بیرون می آورد گفت " ممنون چقدر میشه " زن رو صندلی نشست و گفت" برین صندوق حساب کنین" مرد انگار که صدای زن را نشنیده باشد به قوطی سفیدی که در دست داشت زل زده بود . زن که متوجه تعجب مرد خریدار شده بود پرسید " ببخشین مشکلی پیش اومده " مرد گفت " روی این نوشته فقط برای استعمال خارجی " زن از روی میز بلند شد و به سمت مرد آمد دارو را گرفت نگاهی به آن کرد و اخمی کرد و گفت " خوب پماد سوختگیه دیگه .کجای بدنتون سوخته ؟ ازین پماد روزی 3 بار بمالین روش " مرد سرش را پایین انداخت قدری مکث کرد و به چشمهای زن خیره شد و گفت " قرص سوختگی یا شربت سوختگی دارین بهم بدین؟ " زن پوزخندی زد و گفت " قرص سوختگی!...شربت سوختگی! "مرد قبل ازینکه زن حرف دیگری بزند دستش را روی قلبش گذاشت و گفت " دلمو سوزوندن"
نوع مطلب : داستانهایی که نوشته ام، برچسب ها : چند وقت پیش یه سایتی رو پیدا کردم که یه چیزی تو مایه های ف.ی.س بوکه و تو زمینه ادبیات و آثار ادبی کار میکنه شما می تونین به صورت رایگان تو این سایت عضو بشین و با افراد دیگه ای آشنا بشین شعر یا نوشته های ادبی خودتون رو اونجا بذارین تا بقیه در موردش نظر بدن تو این سایت کسایی مثل نیکی فیروز کوهی و هومن شریفی صفحه دارن . من هم اینجا برای خودم صفحه درست کردم . برای آشنایی بیشتر با سایت اینجا کلیک کنین اگه کسی از دوستان سایتی در این زمینه میشناسه معرفی کنه لطفا
نوع مطلب : برچسب ها :
دیروز رفته بودم نازش را بخرم اصلا باورم نمی شد نازش خیلی ارزان بود درین وانفسای گرانی و تورم نازش چقدر ارزان بود هر چه داشتم دادم هر چه ناز داشت خریدم امروز که نازش را کشیدم نازش پاره شد چند بار امتحان کردم نازش مرتب پاره میشد فکر میکنم نازها هم چینی شده ارزان ، بی کیفیت نوع مطلب : روز نوشت، برچسب ها : می خواستم برای تبریک امروز چیزی بنویسم ولی دیدم هیچ چیز بهتر از دوباره خوندن این شعر ایرج میرزا نیست..با تبریک به همه مادران و زنان ایران زمین شما رو به خوندن این شعر زیبا در ادامه مطلب دعوت میکنم
ادامه مطلب نوع مطلب : برچسب ها : دقیقا یک ساعت و سی و پنج دقیقه و سی ثانیه از ماجرا گذشته بود که پیرمرد رو به جوان کرد و گفت : دلت برای مرده ها نسوزه هری .... برای زنده ها دلسوزی کن.... و بیشتر از همه برای کسانی که بدون عشق زندگی می کنند.. نوع مطلب : فیلم نوشت، برچسب ها : یکی از دوستان می گفت هم بیستش خوبه هم بهشتش ولی ما که خیری ازین روز ندیدیم سال قبل همین روز کشیک بودم . نامردا امسالم منو کشیک گذاشتن . اصلا انگار ناف مارو با کشیک بریدن . به امید سال های بهتر. ![]() نوع مطلب : برچسب ها : ![]() به خاطر ابتلا به یک تومور بدخیم دست راستش قطع شده و حالا کمتر از 6 ماه در محل جراحی فبلی دوباره توده هایی مثل قارچ رشد کردن که آزمایشات نشون میده عود توموره 29 سال بیشتر نداره و ct اسکنی هم که انجام داده نشون میده تومورش خیلی پیشرفت کرده و امکان عمل جراحی براش نیست . معرفی شده بود برای اقدامات غیر جراحی (رادیوتراپی و شیمی درمانی ) که اونجا هم بهش گفته بودن با توجه به وسعت درگیری تومور بی نتیجس . در حال حاضر درد شدیدی هم داره که تنها کاری که میشد براش کرد این بود که به کلینیک کنترل درد معرفیش کردیم . امروز کلی با استاد کلنجار رفت که منو عمل کنین فوقش میمیرم و راحت میشم . بیچاره استادمون با زبون بی زبونی بهش گفت که جراحی کاری براش نمی تونه بکنه . استاد در آخر دستش رو شونش گذاشت و گفت توکلت به خدا باشه و رفت و شنیدم که زنش با بغض پشت تلفن به یکی می گفت دکترا جوابمون کردن . قبلنا به این جمله حس دیگه ای داشتم ولی الان که دارم تو بخش سرطان کار میکنم معنیش رو حس میکنم . برای بعضی ها معجزه اتفاق نمی افته شاید برای شما که رشتتون چیز دیگه ایه درک این مسئله کمی سخت باشه مخصوصا وقتی با مسائل اعتقادی روبرو میشیم ولی همونطور که کسی برای رشد یه دست قطع شده انتظار معجزه نداره برای بعضی بیماری ها هم ما انتظار معجزه نداریم . واقعا و با علم امروز برای بعضی از بیماریها نمیشه کاری کرد . برای بعضی از بیماری ها معجزه ای در کار نیست . شاید فردا
نوع مطلب : خاطرات من، برچسب ها : از دور شبیه راهب ها بود ردایی کلاه دار پوشیده بود و صورتش در سایه کلاه پنهان شده بود . قدی بلند داشت و مشت های گره کرده اش را مرتب کنار بدنش تکان می داد و بر سر دختر جوانی که روبرویش به دیوار تکیه داده بود فریاد میکشید "مرا در بغل نگیر . می فهمی . نمی خواهم مرا در بغل بگیری " دختر جوان قد متوسطی داشت موهایی بلند که اختیارش به دست باد افتاده بود با گونه هایی برجسته صورتی لاغر و چمشمهایی گود افتاده و بی فروغ ، بی اعتنا به حرف هایی که میشنید چشم هایش را به زمین دوخته بود و انگار صدای فریاد هایی را که بر سرش کشیده می شد نمی شنید . کم کم ازدحامی در اطرافشان شکل گرفت . همه از همدیگر ماجرا را جویا می شدند و کسی برای این ماجرا جوابی نداشت . در میان همهمه و صدای جمعیت کسی فریاد کشید "کنار بایستید اینجا چه خبر است ؟" سرها که به عقب و به سمت صدا برگشت همه کلانتر شهر را دیدند که دست بر سبیل های از بناگوش در رفته اش می کشید و جمعیت را نگاه می کرد . بدون اینکه کسی جوابی بدهد افرادی که جلوی کلانتر ایستاده بودند کنار رفتند و کوچه ای برای عبور کلانتر از دل جمعیت باز شد . راهب بدون توجه به آنچه که در اطرافش می گذشت همچنان فریاد می کشید " رهایم کن . دست از سرم بردار. برو زندگی کن . نمی خواهم مرا بغل کنی . می فهمی ؟ "کلانتر دست هایش را به کمر زد و از میان جمعیت گذشت و وقتی به چند قدمی آن دو رسید فریاد زد" آهای تو کیستی با این دختر چه کار داری ؟" راهب که انگار تازه متوجه دور وبرش شده بود ناگهان سکوت کرد وبه آرامی سرش را به سمت صدا چرخاند . کلانتر را که دید آرام به سمت او حرکت کرد وقتی به یک قدمی کلانتر رسید ایستاد . یک سر و گردن از کلانتر بلند تر بود . کلانتر که انگار از راهب ادامه مطلب نوع مطلب : داستانهایی که نوشته ام، برچسب ها : وب نوشته های یك جراح وبلاگ دکتر حمید احمدی درباره وبلاگ مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها نویسندگان آمار وبلاگ |
||||